حدیـث روز

نقطه ی پایان پرگار !

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء(س)...

نون و قلم نبی(ص) ست و مایَسطُرون حسین(ع)!

طاق فلک علی (ع) ست ، به عالم ستون حسین(ع)!

خلقت تمام،حضرت زهرا(س) ست، خون ،حسین(ع)!

هستی تمام، ظاهر و ما فی البطون حسین(ع)!

با یک قیامت است،هم الغالبون حسین(ع) !

در این قیام ،نقطه ی پرگار زینب(س) است...

نقطه ی پرگار زینب(س) است...

نقطه ی پرگار زینب(س) است...

 

 

سلام و درود خداوند آسمان ها و زمین بر عقیله ی بنی هاشم باد....

سلام بر مفسّر قرآن قلب حسین (ع)!

سلام بر پرستار دلها.... زینب کبری(س)....

سلام بر ..........................................

وفات بانوی عشق و ایثار و انطباقش با بستن کوله بار ما از .... حکمتش را همان خدایی می داند که

 هوالاوّل و والآخر است....

و تنها اوست که می ماند....

و راه روشنش همیشه روشن! ویژه ی کسانی که برای وصالش سر از پا نمی شناسند و همیشه بی قرار...

راه روشن  همان صراط آدم(ع) تا خاتم(ص)... صراط علی(ع) و آل طاهرشان(علیهم السلام)..همان صراط شیعیان حقیقی علی (ع)ست....

صراط توحید....

صراط ولایت...

صراط صبر!

صراط حلم!

صراط خوش خویی!!

صراط صداقت!!

صراط اخلاص!

و در یک کلام همان صراط مکارم اخلاق است.....!

کاش با امام عصرمان ..مهدی فاطمه(عج) عهد و پیمان بندیم.. کاش به جای نذرهای مادی ، گاهی نذرهای معنوی هم داشته باشیم.... نذر مکارم اخلاق! نذر تمرین صبر...نذر ترک دروغ..نذر ترک غیبت!نذر اخلاق نیک داشتن...نذر گشاده رویی ...

شاید دل امامان را بیشتر شاد کنیم که قطعا!...

و اینها تماما علائم این است که شما در حال انتظار یک منجی الهی هستید...!!

همان که دلها را به یغما می برد با نیم نگاه محمّدی اش!

-اللّهُمَّ صَلّی عَلی مُحَمّد وَ آل ِ مُحَمّد وَ عَجّل فَرَجَهُم وَ فَرَجَنابهم-

*حلالمان کنید.( خصوصاًتمام بزرگوارانی که درمدت اخیر تشریف آوردند و ما در حضورمان کوتاهی کردیم.)

 

 

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء(س)...

سال جدید دعایمان کنید انشاالله به روز شویم!!!...

قبل از وبلاگ! برای به روز شدن قلبهایمان دعا کنید...

سال ۹۱ با ایام فاطمیه آپدیت شد...

برای آپدیت شدن قلبها دعا کنید...

یازهراء(س)...

ننه علی سلام ما را هم به شهدا برسان....

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء(س)...

 «ننه علي» مادر شهيدي است كه حدود 20 سال در كنار مزار فرزندش، عشق را زندگي ‌كرد و روز‌ها را به شب رساند؛ بي‌قراري توام با صبوري «ننه علي» او را به اسطوره مادران شهيد تبديل كرد. اين روزها او در بستر بيماري روزگار مي‌گذراند به هيچ كلامي و درخواستي تا صبح امروز سوم اسفند ماه كه خبر رسيد: «چشم ننه علي به جمال فرزند شهيدش روشن شد»

امروز قرار بود قصه زندگي «ننه علي» را بشنويم اما باز هم دير رسيديم. ننه‌علي زودتر از ما رسيد؛ خبر آمد پركشيده پيش فرزندش؛ پس به ياد «ننه علي»، نامي كه به اسطوره تبديل شد اين قصه را مي‌خوانيم.

.... خبرنگار ايسنا پس از گذر از قطعه 24 شهداء در «بهشت زهرا»ي تهران كه هنوز جاي پا و زانو‌هاي «ننه علي» برمزار پسرش را به يادگار دارد سراغ اين مادر شهيد رفت. او در خانه دخترش بستري است. اما بريده‌ي عكس‌ها و گزارش‌هاي تهيه‌شده از او در مطبوعات، چسبيده روي تكه‌هاي اتاقك حلبي‌، زائران قبور شهدا، بخصوص مادران شهيد را به سمت خود جلب مي‌كند تا سري به اين كلبه‌ي فلزي بزنند و بر مزار شهيدش فاتحه بخوانند و گاهي هم با صداي بلند آهي بكشند و بگويند «كاش ما هم مي‌توانستيم سر مزار پسرمان بمانيم.»

اولين ديدار ما با ننه‌علي به روزهاي گرم تابستان و ماه رمضان برمي‌گردد. ساعت 3 بعد از ظهر آخرين روز‌هاي مرداد ماه 90، به خانه‌اش رفتيم تا از حال او با خبر شويم. اولين چيزي كه پيش از واردشدن توجه‌مان را به خود جلب مي‌كند، نقاشي چهره‌ي مادر «شهيد قربانعلي رخشاني مهماندوست» روي ديوار آپارتماني چهار طبقه است كه براي هر كس كه نشاني خانه ننه‌علي را ندارد نشاني خوبي است....

«ننه علي» يك‌سال است در بستر بيماري است. نه قادر به تكلم است و نه مي‌تواند راه برود‌. تنها دخترش كه از او پرستاري مي‌كند روايت‌گر ايثارگري برادر و عاشقي مادر است.

«ننه علي» كه در سرما و گرما پاي مزار پسرش روزگار گذرانده، اينك در آستانه‌ي 100سالگي به سر مي‌برد‌، جاي تاول‌ها را كه به خاطر پياده‌روي‌هاي زياد در بين قطعات بهشت زهرا(س) مهمان پاهايش شده مي‌توان ديد. 22 سال است كه تنها رفيق «ننه‌علي» عكس دردانه‌اش قربانعلي است.

هرچند چشمانش كم‌سو شده و فراموشي به سراغش آمده، اما چنان به عكس قربانعلي چشم دوخته كه گويي فقط با او سخن مي‌گويد و او را مي‌شناسد. اين عاشق با وجود ناتواني، نگاه قدرتمند و پرمعنايي دارد،‌ اغلب در حاليكه بر بسترش خوابيده به قاب عكس قربانعلي مي‌نگرد؛ حسرت، دلتنگي براي فرزند شهيدش و آرزوي در آغوش گرفتن او از نگاهش حس مي‌شود.

او مادري است كه 32 سال پيش در قطعه 24 نزديك مزار «شهيد حسين فهميده» اتاقكي كوچك با ديوارهاي فلزي ساخت تا باقي عمرش را در كنار مزار فرزند شهيد و انقلابي اش «قربانعلي رخشاني مهماندوست» بگذراند، نام اصلي ننه علي «ننه فتح‌اللهي»است كه 20 سال شبها و روزها را در اتاقك فلزي كنار مزار فرزندش به هم رسانده است و امروز به دور از لنز دوربين‌ها كه گاه و بي‌گاه سراغش مي‌آيند درخانه دخترش آهنگ سكوت را زمزمه مي‌كند.

«عاليه علي‌پناهي مقدم» تنها دختر «ننه علي» و خواهر «شهيد قربانعلي رخشاني مهماندوست» است.

او درباره خاطرات برادرش و اين كه چگونه شهيد شد مي‌گويد: « برادرم در توزيع اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني(ره) نقش مهمي داشت. وقتي رژيم شاهنشاهي سينما «ركس» آبادان را به آتش كشيد تا ترس و وحشت در بين مردم زياد شود، در گير و دار اعتصاب سه روزه‌ي كاركنان شركت هواپيمايي، «قربانعلي»از فرصت استفاده و شروع به پخش اعلاميه در بين كاركنان كرد اما نيروهاي ساواك از فعاليت او با خبر شدند و برادرم را دستگير كردند»

به روايت خواهر، «مقاومت قربانعلي در برابر نيروهاي ساواك و شكنجه‌ها‌ي وحشيانه» به شهادتش منجر شده است.

خواهر با بغضي كه همچنان با گذشت سال‌ها از شهادت برادر گلويش را مي‌فشارد، اضافه مي‌كند: « پنج ماه از وضعيت برادرم خبري نداشتيم و بعد از اين مدت متوجه دفن پيكرش در قبرستان افراد مجهول‌الهويه اهواز شديم‌، آن روزها مادرم در فكر سروسامان دادن قربانعلي بود و مي‌خواست دختر يكي از اقوام را به عقد او درآورد‌، اما نتوانست دامادي او را ببيند.»

عاليه رخشاني آه بلندي مي‌كشد و ادامه مي‌دهد: « وقتي برادرم زنده بود مادرم مثل پروانه دور سرش مي‌گشت؛ طوري كه هر وقت قربانعلي مي‌خواست از خانه خارج شود،‌ مادرم دور سرش صدقه مي‌چرخاند و برايش آيه‌الكرسي مي‌خواند.»

عاليه مي‌آيد به اين روزها:

«شايد در نگاه اول 19 سال زندگي در يك آلونك راحت به نظر برسد، اما براي خود من كاري سخت و غيرقابل انجام است. بارها به سراغ مادرم به بهشت زهرا(س) رفتم و از او خواستم به خانه برگردد؛ اما حضور در كنار مزار برادرم و ديگر شهداء  او را از زندگي راحت بيزار كرده بود.»

وي مي‌گويد: « هر كس به بهشت زهرا(س) مي‌رفت فكر مي‌كرد ننه علي كسي را ندارد، تمام آشناها نيز فكر مي‌كردند ما حاضر به نگهداري از او نيستيم؛ به همين خاطر طعنه‌هايي كه به گوشم مي‌رسيد ناراحتم مي‌كرد؛ اما هر چه به مادرم التماس مي‌كردم به خانه نمي‌آمد.»

***

قبل از شهادت «قربانعلي»

«ننه علي» نان‌آور دو طفل بي‌پناه بود.

اوايل دهه 30 بود كه زني با قامت نحيف و تكيده با طفلي در آغوش و كودكي چسبيده به چادرش از خطه آذربايجان، تنها عزم سفر كرد و به تهران آمد، جدايي زودهنگام او از همسرش بار سنگيني بر دوشش نهاده بود؛ با اين حال با كارگري و زحمت فراوان لقمه نان حلالي سر سفره كودكانش مي‌گذاشت و اين تازه شروع رشادت‌ها و از خود گذشتگي‌ها و فداكاري‌هاي «ننه علي» بود.

«قربانعلي» در آن زمان نوزاد شيرخوار كوچكي بود و «عاليه» هم 7 ساله. ننه علي با چنگ و دندان كودكانش را بزرگ كرد تا جايي كه «عاليه» براي خودش خانمي ‌شد و او را به خانه بخت فرستاد؛ حالا ديگر قربانعلي كه 24 سال بيشتر نداشت تنها همدم مادر بود و ننه علي ديگر كارگري نمي‌كرد؛ چرا كه پسر رشيدش نان‌آور خانه شده بود.


قربانعلي كارگر بخش «كيترينگ» شركت هواپيمايي ملي ايران بود و گاهي اوقات هم همسر خواهرش در تامين مخارج زندگي به آنها كمك مي‌كرد.

هنگامه شهادت
 
 


چند روز پس از چاپ عكس قربانعلي در روزنامه‌ها، مسؤولان شركت هواپيمايي تماس گرفتند و خبر شهادتش را در تاريخ دهم تير ماه سال 57 يعني پنج ماه بعد از آن به خواهر و همسر خواهرش دادند، او همراه با اعلاميه‌ها توسط ساواك دستگير شده و به دليل شدت شكنجه‌ها به شهادت رسيده بود.

دلبستگي «ننه‌علي» به فرزندش آن‌قدر زياد و غيرقابل توصيف بود كه كسي جرأت نداشت خبر شهادت او را بدهد؛ عزيز دردانه «ننه‌علي» كه بايد رخت دامادي بر تن مي‌كرد براي ديدار معشوق پر كشيده بود و هيچ چيز سخت‌تر از آن نيست كه خبر مرگ فرزندي را به مادرش بدهند ولي چشمان پر از اشك و چهره‌هاي غم گرفته خواهر و همسرش همه چيز را فاش كرد و ناگهان مادر بي‌آن كه كسي به او چيزي بگويد شروع به خواندن سرود غمناكي كرد.

پيكر قربانعلي در گورستان اموات غريبه اهواز دفن شده بود.

قصه بي‌تابي «ننه علي»

مادري كه كنار مزار فرزند شهيدش حضور دارد،‌ در شهر اهواز از زباني به زبان ديگر نقل مي‌شد. انقلاب اسلامي به پيروزي رسيده بود و حضور حضرت امام خميني در بهشت زهراي تهران و سخنان تاريخي ايشان باعث شده بود تا توجه همگان، به ويژه مسئولان به شهداي انقلابي معطوف شود. در همان زمان نيروهاي انقلابي و پاسداران شهر اهواز كه همه روزه به ننه علي سر مي‌زدند و احتياجات او را برطرف مي‌كردند از حضور مادر شهيدي در كنار مزار فرزند شهيدش به مسئولان خبر دادند و باز در همين ايام همسر خواهر شهيد كه همراه تعدادي از بستگان براي پيداكردن «ننه علي» به اهواز آمده بود، ‌او را يافت. مقدمات كار براي انتقال پيكر شهيد به تهران با حكم امام جمعه اهواز فراهم شده بود تا ننه علي هم به خانه خود برگردد‌، به همين خاطر نبش قبر انجام شد و پيكر «شهيد قربانعلي رخشاني مهماندوست» به تهران انتقال يافت.

اوايل سال 58 بود و هنوز جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع نشده بود. بهشت زهرا(س) بيشتر از گورستان، زمين متروكه‌اي بود كه كمتر كسي به آن جا رفت و آمد مي‌كرد؛ اما «ننه علي» از آنجا كه عاشق قربانعلي بود از همان شب اول دفن مجدد او بر مزارش نشست و سوره ياسين خواند.

التماس و اصرار اعضاي خانواده هم تاثيري نداشت و حتي مسؤولان سازمان بهشت زهرا(س) هم نتوانستند حريف دلدادگي‌ اين مادر شوند‌، تا اين كه اعضاي خانواده كنار مزار شهيد سايباني درست كردند تا «ننه علي» از نور آفتاب و بارش باران در امان بماند، بعدها اين سايبان به اتاقكي فلزي تبديل شد كه بيشتر مصالح آن را خرده‌آهن‌ها، كارتن و حلبي تشكيل مي‌داد‌، هر كسي هم كه به اين اتاقك سر مي‌زد «ننه علي» را مشغول قرآن خواندن مي‌ديد.

اما 19 سال زندگي در اتاقك بهشت زهرا(س) باعث شد تا «ننه علي» بيمار و ناتوان شود.


درد زيادي در پاها و بدنش احساس مي‌كرد ولي چيزي نمي‌گفت، مبادا كسي او را مجبور به بازگشت به خانه كند، شب‌ها و روزهاي بسياري گذشت تا اين كه قربانعلي مهمان مادر شد و در خواب از او خواست به خانه برگردد و وقتي كه «ننه علي» علت درخواست فرزندش را پرسيد‌، «قربانعليم از شرمندگي خود در مقابل ديگر شهدا سخن گفت كه مادران آنها بر مزارشان حاضر نيستند.

او با ديدن اين خواب آشفته شد؛ اما بازهم نمي‌توانست از مزار فرزندش دل بكند. در آن ايام، حضرت آيت‌الل العظمي  خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي به ديدار «ننه‌علي» رفتند و از او خواستند تا به خانه‌اش برگردد و اين‌چنين «ننه علي» در شهرك بستان‌ خاني‌آباد نو ساكن و به دستور رهبر از سوي بنياد شهيد خانه‌اي به او اهداء مي‌شود كه در حال حاضر به حسينيه تبديل شده و در كوچه بيست و چهارم شهرك قرار دارد.

امروز «ننه علي» با شتافتن به ديار حق، مهمان فرزند شهيدش شده است.

در پايان، دختر «ننه علي»، خواهر «شهيد قربان علي رخشاني مهماندوست» به خبرنگار ايسنا مي‌گويد: حضور اين شيرزن در خانه ما بركتي است كه به يمن آن سال‌هاست كه مسؤولان كشور، خانواده شهداء و رسانه‌هاي مختلف به سراغ ما مي‌آيند و ما را شرمنده مي‌كنند اميدوارم پرستار خوبي براي اين بانوي قهرمان بوده باشيم، براي ننه علي دعا كنيد.

ياد همه‌ي «ننه علي»هاي سرزمين‌مان گرامي. 
 
* شادی روح مادران شهدا صلوات...

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء(س)...

همیشه وقتی برمیگردی بیدارت می کنند....!

نمیدانم..شاید هم وقتی رفتی بیدار! بودی و موسم خداحافظی که رسید به خواب رفتی!

هر دو حالتش غمی دارد به وسعت کلمه ی "بازگشت"!

لکن غم حالت اول شیرین تر!

..............

"فریاد سکوتت" را دیدم....!

و باورم شد که سکوت سرشار از ناگفته هاست...........

دعایم کن....

http://haji68.persiangig.com/document/martyr_by_islamicwallpers.jpg

روضه ی حضرت قاسم(ع)...

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء(س)...

آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
 صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
 رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».
 لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور  دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل  تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»
 آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟
(ادامه مطلب)
ادامه نوشته

طلب حلالیت

بسم رب الشهید...

یاحضرت زهراء س...



دیده آب شد از شوق خـــــــاک آن درگـــــــــــاه...

می گویند ماندن در رفتن است و حال که خوانده ای راه نشان ده...

راه به روشنی خورشید روشن و به حقانیّـت صــراط ،، مستقیم است...

"مرد عمل" می خواهد ! برای عمل باید رها شد... باید ...همه ی شما بهتر از این حقیر میدانید...

بوی عشق به مشام می رسد.... بوی خاکریز.... بوی نوحه های شهدا...

.

.

حس لمس دیوارهای دوکوهه این دل رو دیوونه میکنه!!!

اینکه دوباره یادت میاد که طلائیه عجب طلائیه!!

بی تاب سه راهی شهـــادت میشی و محتاج یه لحظه بوسه بر خاک آسمونیش...

وقتی برای جنوب داری مینویسی ادبیاتش فرق می کنه.... زبان رسمی لازم نیست!

چون جنوب همش دلته... با دل سر وکار داره...

غربت شلمچه.... سکوت "العطش" شهدای فکه...رمل های فکه، که آرزو میکنی کاش دل من هم مثل خاک اینجا به همین نرمی بشه!

جاده های بین مناطق که تو رو یاد رزمنده ها میندازه و به یادشون شروع میکنید به خوندن.... یکی زیر لب زمزمه میکنه... یکی بچه ها رو انتهای اتوبوس جمع میکنه دسته جمعی بخونن... یکی زیارت عاشورا می خونه.... یکی هم با سکوتش بغضش رو قورت میده تا به برسه به منطقه و دلی از عزا در بیاره!!

چزابه ...یاد خیلی قشنگی های نگفتنی میفتی...

دهلاویه..بازم غبطه خوردن به صلابت و عشق بازی چمران...!

شرهـــــــــــــــــانی...یادی که در دلها هرگز نمی میرد یاد شهیدان است...

داغی که بر دلها مانده است و ای یاران! داغ شهـــیدان است.....

هـــــــــویزه ! و ........ کم آوردم.... هیچی نمیتونم بگم...شاید وقتی برگشتم.....

هـــــفت روز دگر مانده تا بگویم: سلام شهدا!!!! شهدا شرمنده تر از هرسال اومدم...پس چرا حس میکنم

دارید بیشتر تحویل می گیرید؟!! و هزارتا حرفهای ناگفته ای که شاید نتونی اونجا هم با زبانت بگی...

چون شُهدا هم با دلت سر وکار دارن..... با دل  بگی  و با وجودت جواب بشنوی!

!پای دل زودتر از موعد عازم شده....

حس دل کندن از شلوغی های شهر...

حس رها شدن از رنگهای وارنگ!!!!!!

حس اینکه غرور و خودبینی های آدمهای روزمره جایش را به "صدق و صفای شهدا "  میده

 از همه شیرین تره...

دلم تنگ گوش هاییست که منتظر شنیدن حرفهایم هستند..........

!دلم چشم انتظار چشم های ابراهیم همّت با لبخند پر از حرفش بر سر در حسینیه ی دوکوهه ست

...دلم برای حسینیه ی گردان تخریب تنگ است

برای قبرهایی که در نور مهتاب بوسه گاه فرشتگانی ست که نماز شب های

عاشقان مخلص را به نظاره نشسته اند.......

...دلم برای دلم تنگ است.......

برای این دل دعا کنید....و حلال قلبی بفرمایید جمیعا.

یا مهدی(عج) ادرکنی...

عهد پدر و پســــــر

...بسم رب الشهید

...یاحضرت زهـراء س

"من به بابام یه قول مردونه دادم"

(بخوانید اگر نخوانده اید)

مهمـان

...بسم رب الشهید

...یاحضرت زهراء س


شنیدند مردی به ایران می‌آید


که از لهجه‌اش لحن قرآن می‌آید


قدم بر زمین می‌گذارد، تو گویی


در این دشت خشکیده باران می‌آید


خدا گندم از خاک می‌پروراند


کبوتر، کبوتر فراوان می‌آید!


می‌آید، و آمد و مهمان ما ماند


از آن جمله سبز، از آن <<می‌آید>>


و مهمان ما مانده مهمان غربت


شهیدی که با زخم پنهان می‌آید!

........

*نغمه مستشار نظامی

خوش به حال کبوترای گرد حرم...

التماس دعا...

دُردانه ی زهراء (س).. غربتش شیشه ی دل را می لرزاند

 ...بسم رب الشهید

...یا حضرت زهـــــــــراء س 

 

 نوحه ، مرثیه و مداحی در سوگ شهادت امام حسن مجتبی (ع)

بیچاره دستی که گدای مجتبی(ع) نیست

یا آن سری که خاک پای مجتبی(ع) نیست

بر گریه ی زهرا ء(س)قسم مدیون زهراست

چشمی که گریان عزای مجتبی(ع) نیست

وقتی سکوتش این همه محشر بپا کرد

دیگر نیازی به صدای مجتبی(ع) نیست

در کربلا هر چند با دقت بگردی

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی(ع) نیست

کرب و بلا با آن همه داغ و مصیبت

هم پایه ی درد و بلای مجتبی(ع) نیست

طوری تمام هستیش وقف حسین(ع) شد

انگار قاسم هم برای مجتبی(ع) نیست

انگار قاسم هم برای مجتبی(ع) نیست

انگار قاسم هم برای مجتبی(ع) نیست

.

.

علی اکبر لطیفیان*

صدقه برای آرامش قلب مبـارک آقای مهربانی ها فراموش نگردد**

...التماس دعا